اشعارشهادت امام رضا ع

اشعار امام رضا

حبيب باقرزاده

آقايمان آمد عبا روي سرش بود
رنگ کبودي بر تمام پيکرش بود

در کوچه ياد ماجراي کوچه افتاد
يافاطمه يافاطمه ذکر لبش بود

دستي به پهلو دست ديگر روي ديوار
پهلو گرفتن يادگار مادرش بود

او در ميان حجره‌اي دربسته اما
صدها فرشته در کنار بسترش بود

او دست و پا مي‌زد ولي با کام عطشان
گويا که ديگر لحظه‌هاي آخرش بود

اما تمام فکر و ذهنش کربلا بود
ياد غريبي‌هاي جد بي سرش بود

مردم گريز کربلايم اينچنين است
آمد جواد و لحظه آخر برش بود

اما به دشت کربلا جور دگر شد
اربابمان بالاي نعش اکبرش بود

بايد جوانان بني هاشم بيايند
تا اين بدن را بر در خيمه رسانند

*******************************

داود رحيمي

پرچم مشکي عزاي حسين
هديه اي از سوي خراسان است
قطرات طلايي اشک از
برکات حريم سلطان است

خود آقا محرم هر سال
خانه اش تکيه ي عزا مي شد
سر در خانه اش علم مي بست
روضه ي کربلا به پا مي شد

پرچم ياحسين بر مي داشت
بوسه ميزد به چشم مي ماليد
گريه مي کرد و روضه اي مي خواند
بعد هر پرچمي که مي کوبيد

يک طرف پرچم ابالفضل و
يک طرف ياحسين را ميزد
مثل هر روضه خواني اول کار
صاحب روضه را صدا مي زد

بغض مي کرد و با غضب مي گفت:
کار دست شما نمي ماند
کاش باشم دمي که مهدي من
رجز انتقام مي خواند

باصدايي گرفته و لرزان
وارد روضه ي گلو مي شد
ازگلو حرف مي زد و خنجر
از بدن ها که زير و رو مي شد

از بدن هاي بي سر و از نعل
از سري که ز نيزه مي افتاد
روضه مي خواند از خرابه ي شام
از غم زينب و غم سجاد

ماجراي اسارت زينب
گرد ماتم به روضه مي پاشيد
خود غريب است و خوب مي فهميد
عمه اش در خرابه ها چه کشيد

*******************************

وحيد قاسمي
شهادت-خروج از مدينه

آسمان مدينه در سينه
كوهي از بغض و ناله ها دارد

چون شنيده امام آينه ها
قصد ترك مدينه را دارد

كوچه هاي مدينه مي ديدند
لحظه ي تلخِ رفتنِ او را

صحنه ي التماس كاسه ي آب
لرزش دست حضرت زهرا

به زنان قبيله اش فرمود:
مرهمي بهر زخم هجران نيست

من به اين شهر بر نمي گردم
احتياجي به آب و قرآن نيست!

توشه راهم به روح پيغمبر
صلوات و سلام هديه كنيد

چند روزي براي غربت من
اي زنان مدينه گريه كنيد

بين ايتام با رعايت عدل
همه ي ثروتم شود قسمت

خانه ي ساده و محقر من
تا ابد وقف روضه و هئيت

طبق معمول هرشب جمعه
مجلس روضه باز پابرجاست

همه شركت كنيد اي مردم
باني روضه مادرم زهراست

خوب بر آخرين وصيت من
گوش جان؛ اي قبيله بسپاريد

بر مزار غريب اجدادم
در بقيع شمع و لاله بگذاريد

اين سفارش هميشه اشكم را
مي برد در خروش و جز و مد

بر سر قبر مادر عباس
حرف مشك و عطش نبايد زد!

*******************************

قاسم صرافان

لب خشک و داغي که در سينه دارم
سبب شد که گودال يادم بيايد
اباصلت! آبي بزن کوچه‌ها را
قرار است امشب جوادم بيايد

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غريبان مزارم
اگر چه غريبي شبيه حسينم
ولي خواهري نيست اينجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اينجا
«و قبرٍ بطوس»ي که خواندم برايش
بگو اين نفس‌هاي آخر هم اشکم
روان است از بيت کرب و بلايش

از آن زهر بي‌رحم پيچيده‌ام من
به خود مثل زهراي پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ي مادر از درد

بلا نيست جز عافيت عاشقان را
تسلاي دردم نگاه طبيب است
من آن ناخدايم که غرق خدايم
«رضا»يم، رضايم رضاي حبيب است

شرابش کنم بس که مست خدايم
اگر زهر در اين انار است و انگور
کند هر که هر جا هواي ضريحم
دلش را در آغوش مي‌گيرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشويم
ميان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبي بزن کوچه‌ها را
به يادِ سواري که با ذوالفقارش
بيايد سحر تا بگردند دورش
خراسان و ياران چشم انتظارش

اشعارشهادت امام رضا ع

*******************************

محمد فردوسي

ابري سياه، چشم ترش را گرفته بود
زهري توان مختصرش را گرفته بود

معلوم بود از وَجَناتش که رفتني است
يعني که رُخصت سفرش را گرفته بود

از بس شبيه مادرش افتاد بر زمين
در انتهاي کوچه سرش را گرفته بود

تا رو به روي حجره خميده خميده رفت
از درد بي امان، کمرش را گرفته بود

چشم انتظار ديدن روي جواد بود
خيلي بهانه ي پسرش را گرفته بود

بر روي خاک بود که پيچيد بر خودش
آثار تشنگي، جگرش را گرفته بود

افتاد ياد جدّ غريبي که خواهرش …
… در بين قتلگه خبرش را گرفته بود

ديگر توان ديدن اهل حرم نداشت
از بس که نيزه دور و برش را گرفته بود

وقتي که شمر آمد و کارش تمام شد
خلخال دختري نظرش را گرفته بود

*******************************

غلامرضا سازگار

کعبه ي اهل ولاست صحن و سراي رضا
شهر خراسان بُوَد کرب و بلاي رضا

در صف محشر خدا مشتري اشک اوست
هر که در اينجا کند گريه براي رضا

کيست پناه همه جز پسر فاطمه؟
چيست رضاي خدا غير رضاي رضا؟

بر سر دستش برند هديه براي خدا
ريزد اگر دُرّ اشک، ديده به پاي رضا

زهر جفا ريخت ريخت، شعله به کانون دل
خونِ جگر بود بود، قوت و غذاي رضا

نغمه ي قدّوسيان بود به آمين بلند
حيف که خاموش شد صوت دعاي رضا

ياد کند گر دَمي ز آن جگرِ چاک چاک
خون جگر جوشد از خشت طلاي رضا

از در باب الجواد مي شنوم دم به دم
يا ابتاي پسر، وا ولداي رضا

بوسه به قبرش زدم، تازه ز طوس آمدم
باز دلم در وطن کرده هواي رضا

گر برود در جنان يا برود در جحيم
بر لبِ ميثم بُوَد مدح و ثناي رضا

*******************************

اشعارشهادت امام رضا ع

حسن لطفي

ناله اي بر لبم از فرط تقلا مانده
سوختم از عطش و چشم به دريا مانده

باز دلتنگ جوادم که در اين شهر غريب
به دلم حسرت يک گفتن بابا مانده

دست و پا مي زنم امّا جگرم مي سوزد
به لب سوخته ام روضه ي زهرا مانده

جان به لب مي شوم و کرب و بلا مي بينم
که لب کودکي از فرط عطش وا مانده

مادرش چشم به راه است که آبش بدهند
واي از حرمله آن جا به تماشا مانده

شعله ور مي شوم از زهر و حرم مي بينم
که در آتش دو سه تا دختر نو پا مانده

دختري مي دود و دامن او مي سوزد
ردّ يک پنجه ولي بر رخ او جا مانده

اين طرف غارت و سيلي نگاه بي شرم
آن طرف بر نوک نيزه سر سقّا مانده

اشعار تبریک برای حلول ماه ربیع الاول

شعر مخصوص ماه ربیع الاول

آمد ربیع ، فصل شکـُفتن رها شدن

با رویش گـــل نبوی هم صدا شدن

فصل شکـوفه های امامت شکفتن است

از پیله ی تواتر خاکــــی جدا شدن

در سایه سارباغ نبوت نشــــستن و

با کاروان دلشــــــــدگان آشنا شدن

فصل برون نمودن هر کینه ازدل است

هنگام آشنایی دل ، با خــــــداشدن

آری ربیع موسم باران رحـمت است

از ابر رحمتش گل تکبیر وا شدن

با بلبلان نغمه سرای بهشت گـــو:

وقت سرودن است و به گل مبتلا شدن

همراه نور بوی بهشت خـداست با

ماه ربیع آمدن و، همــــــــنوا شدن

————————————
دوباره آمده فصل ِ،بهار ِ ناب ِ خوش عهدی

ربیعُ الاوّل و عالَم،همه به ذکر یا مهدی

شور و شعف از عطای حضرت حق بر همه دلها مبارک

شکفتن ِلاله های فخر و عزّت در دل ِ صحرا مبارک

امامت ِ مهدی ِ آل پیمبر یوسف زهرا مبارک

دارم ای آقا به سر هوای تو،حضرت مهدی جانم فدای تو

حضرت مهدی جانم فدای تو…

شبیه ِ پاکی ِ زمزم،زُلال ِ نم نم ِ بارون

به عشق یوسف ِ زهرا،سامراییه دلامون

کاش که میشد،سامرا باشیم و این جشن امامت رو بگیریم

ای خدا ما،همگی بر بند عشق یوسف زهرا اسیریم

قسم به عشق،ما بی عشق و بی ولای ِ آل پیغمبر میمیریم

در دل عالم شور ِتن ولای تو حضرت مهدی جانم فدای تو

حضرت مهدی جانم فدای تو…

میریم به آسمون عشق،به سوی قُرب ِ الی الله

یکی با بال ِ تولا،یکی با بال ِ تبری

لعنت ِ ما به تمام ِ دشمنای مکتب اسلام و قرآن

از اوّلی،تا هم اکنون همنوا با رهبر و پیر جماران

آمریکا و صهیونیست و انگلیس و داعش و یاران ِ آنان

لاله ی سُرخم به کربلای تو،حضرت مهدی جانم فدای تو

حضرت مهدی جانم فدای تو…

اشعار تبریک برای حلول ماه ربیع الاول

——————————————-
شد ربیع الاوّل و کام دل اَحلا عسل/نغمه ی هفت آسمان یبنَ زهرا مهدی اَلْعَجَل

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

با قدومت میشود شام دلهامان سحر/دیگر ای آقا بیا یا امامَ المُنتَظَر

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

کائنات از مقدمت ای گل بُستان نور/غرق عطر عاشقی میشود روز ظهور

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

با تبرّی میشویم مَرْضیِ حیّ ودود/لعن حق بر صهیونیستْ،آمریکا،آل سعود

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

زنده یک بار دگر غربت مولا شده/‌حال و روز مسلمین سوز این دلها شده

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

خوانَدَت با خونِ دل ای عزیز مرتضی/سامرا،صنعا،حلب،قدس و غزّه،زاریا

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

تا ظهورت ای تو بر عالمِ امکان ولی/ما بمانیم یاورِ نایبت سید علی

اَلْعَجَل اَلْعَجَل اَلْعَجَل یبن الحسن…

اشعار تبریک برای حلول ماه ربیع الاول

اشعار کوتاه برای متولدین آذر ماه

روز آذر ماه

شاعر ايمان اسماعيلي
پاییز است و قت دل تنگی
و دلتنگی بهانه نمی خواهد تا یاد کند از آنکس که مهری بر دلش باشد
و حق صحبتی بینشان
ای نا اشنا که بوی آشنا میدهی
دستهای دوستیت را برای دستانم هدیه کن
بودنت برایم دلگرمی است
کمی پیش آی اگر کلبه تنهاییم برایت دلگرم است
لحظه ها لحظهای عاشقانه است وقتی
دست در باد خزان جاری میشوم
در رقص برگهای چنار
تا آرام آرام در سکوت برکه شاعر شوم
یادر رهگذر کوچه باغها به انتظارت بنشینم
انارها ترک بر میدارند در تلالوی دل انگیز …
.
آخرین کار ماه
شاعر مهناز بحروجی
ماه آذر
ماه آخر
پاییز سر آمد
با آمدن آذر
جمع کروم جوجه هایم
می شمارم ز اول تا به آخر
سرانجام همه کار ها
آری
این است کار آخر …
.
ماه
شاعر فرشته خدابخشی چر مهینی
امروز روز هلالم
“””””””””””””””””””
امروز ماه نو شد .
جنب و جو شی در کون و مکان جاریست
امروز روز عطش آ ینه ها ست
امروز ماه نو با ماه کهنه در جدال است
اروز روز رقص رستا خیز پر وا نه هاست
امروز قفس شیشه ایی زمان
ترک برداشته و در کشمکش وجودم
شیر خون داغ زمین جا ریست
امروز من
به افسا نه های سلاطین …
.
ماه ِ بی تاب
شاعر سمیراوکیلی
آذر وَ صدای خش خش برگ های خیابان
یک دل سیر قدم زدن های زیر باران
آذر وَ نگاه خسته اش به غروب خورشید
وَ دلی که زخم خورده است از مرد آبان
آذر ، دوبال رهایی وَ شعر سقوط
وَ دختری نشسته در التهاب سکوت
وَ دختری کز کرده گوشه یک کافه
می مکد خون دل ازاین دنیاای برهوت !
شلاق های پیاپی ِ مرگ ، بی رمق شدنش
پشت سیگار آه کشیدن از شدت درد
آذر می شود که قلم گیرد ، بنویسد
درون فال قهوه نگاهِ بی تفاوت و سرد!
فریاد ها نشسته در چشمان مشکی اش
بکارت پاره از افکار …

.

اشعار کوتاه برای متولدین آذر ماه

آذر
شاعر امیر اسماعیل زاده(اسیر سرنوشت)
پاییز قشنگ و زیبا
ماه آذر مگه چی داشت
که اونو سپردی تو باز
به دل زمستون سرد
ماه آذر خیلی زیباست، اما تو دادی به سرما
که بگیری انتقامت از همون گرمای پارسال
ماه آذر، ماه دوست داشتنی من بود
تنها ماهی بود که همه وجودم رو خوب میفهمید
تنها ماهی که،
منو با زمستون آشنا میکرد.
تنها ماهی که زندگی رو به من هدیه داد.
تنها ماهی که،
مرا فهمید
مرا درک کرد
مرا امیدوار کرد
مرا از مرگ نجات داد
مرا از ترس درونی حفظ کرد
مرا عاشق زندگی کرد.
تنها ماهی که از …
.
اینجا همیشه حادثه ای هست پا به ماه
شاعر اسماعیل زارع(ساحل)
شب را ورق بزن تو بیا پا به پای ماه
در لا به لای بغض نفس های بی پناه
تنها نشسته توی خیابان بی کسی
خطی کشیده روی لبش قطره های آه
دستان سرد کودک بی سرپرست شهر
خط چین گریه می شود و میزبان راه
شهری که توی خواب خودش ضجه می زند
همراه نبض هق هق چشمان بی گناه
در انزوای نیمه ی شبها بدون شک
اینجا همیشه حادثه ای هست پا به ماه
حالا که نبض حادثه ها را گرفته ایم
شب را ورق بزن تو بیا پا به پای ماه
۷ آذر ماه 1387 اسماعیل زارع

.
بیستم آذر 91
شاعر حمید اسدی
و من اورا
همین امروز
روزی از یک ماه آذر
ماه خون و اخگر و آتش
دوباره بیستم آمد ولی بازهم او را
ستایش میکنم در بین این آوارگی هایم
ستایش میکنم
در میان مردم پست و فرومایه
بی تفاوتهایی از جنس گذر کردن
از کنار اینهمه آوار بگذشتن
اینهمه بیدادگاهِ بی عدالت
اینهمه مرگ وکفن هایی که
نسیه می آرند
برای خود
و حتی بهتر از خود
پاره ی تن
دختر نیکوسرشتِ پاک و بی آلایش این خاک
که حتی یک نسیمی هم نمیساید
تن نیلوفرینش را
آری
و من او را
بازهم ستایش میکن …
.

اشعار کوتاه برای متولدین آذر ماه,آذرماه,اشعار,اشعار کوتاه,متولدین آذرماه

آذر است آذر
شاعر محسن نادریان نژاد
آذر است آذر
مرده ها بی جان
زنده ها نالان
چشم ها گریان
مملکت ویران
زندگانی سخت
آذر است آذر
ذهن ها پاک است
شور شیرین در دل دوشیزگان مُردست
زور و غیرت در درون پاک بازان نیست
آذر است آذر
ماهِ نحصِ فصلِ سردِ برگ ریزان
گستره ،سرما،سرها در گریبان
تنفس در هوایش ،سخت ،بر تنهای بی جان
دزد ها در رتبه ای بالا سوار مرکبی جزء اَمیران و وزیران
آذر است آذر
فصل ثابت ماندن رشد گیاهان
فصل لختی آمده در زیر برف و باد و بوران،در دیر ف …
.
ماه است
مصمم و آ رام
بدون دغد دغه
از مادرم خدا حافظی کر دم
و تا انتهای خا نه خدا
عزم سفر کرد

.
گرمای آذر
شاعر ساغر مقدم
تو ان گرمای صبح سرد آذر ماه من هستی
نبودت میشود سرمای سختی بر تن و جانم
حظورت انچنان گرم است و پر مهر است
که شعله میکشد قلبم حرارت میشود جانم …
.
آذر
شاعر حامد محمد نژاد کمالی
ائ همه خوبی تو نهاده در سادگی
جانان من ،هم صحبت شب های بیگانگی
ای که شبم با تو گرفت روشنی
که ماه ها گذشت و
آذر در من گرفت معنای عاشقی
مهربانی و سادگی و بچگی هایت همه از جانانگی
جانانم شدی و در دل محکوم به جاودانگی
در نظر آذر ماه مهربانی و عطوفت و دلدادگی
چون در درون دارد همچو تو دردانه ای
تو آن ماه من در شب های تاریکی
خورشیدم در روز های سرد و تاریک ،ابری
همیشه در قلب و یاد و فکر و ذهنی
ای عشق پر از دیوانگی …
.
جسمت برای او
شاعر ندا(شمیم)
جسمت، برای او
شب از ره رسیده، تو از من جدایی
در آغوش یارت، ز غم ها رهایی
شب از ره رسیده، و من بیقرارم
پرم از حسادت، و بی تاب و زارم
تو در بستری گرم، خزیدی کنارش
به بطن زمستان، تو هستی بهارش
ولی من نشسته ام، به کنج اتاقم
ز قلبم برفتـه، همه اشـتیاقم
دل صاف و پاکم، سیه گشته اکنون
ز حس حسادت، دلم گشته پر خون
و من دانم اکنون، تو می بوسی او را
لب و دست و چشم و، دهان و گلو را
و تو می نوازی، سر و موی یارت
تو گرمی ز هرم وجود نگارت…
ندانی که اکنون، …
.
مانیا
شاعر غیاث الدین مشائی
مانیا آمد و با آمدنش
آتش خفته به خاکستر شعرم به فلک شعله کشید
گل احساس مرا آبی داد
غنچه های دل من باز شکفت
شاخه های دل من آسمانی شد و تا چشمهء خورشید رسید
ریشه در نرمی احساس دواند
بر سر چشمهء سعدی ، گلویی تر کرد
با زلال غزل خواجه شیراز وضویی بگرفت
و به مهراب غزلهای پر از معنی مولانا سجده بر خاک نهاد
سوره های غزل حافظ را به شیوایی شعر طاهر خواند
چو سنائی به ثنا گویی حق لب بگشود
چون شکوه سخن فردوسی ز رکوعش برخاست
و قنوتش را به شورانگیزی شعر …
.
رفتگر
شاعر بهنام عزت نژاد
خداوندا تو می دانی چه زجری می کشد مردی
که دستانش تهی از نان باران است
تو می دانی در این سرمای جان فرسا
که می لرزاندت بر تن تمام استخوانها را
کسی جز این تن پوسیده از محنت
درون کوچه هایت نیست
که سرما می زند سیلی
به سختی روی گلها را
و اینک در پس این کوچه های سرد
صدای خش خش جارو
سکوت کوچه ها را می نوردد سخت
و اینک رفتگر می داند این جارو
بسان آخرین نوری است
که می تابد به زیر حجمی از آوار
وامید به فردا را
صدای خش خشش پاینده می دارد
ولیکن س …

شعر کتاب من یار مهربانم

شعر کتاب من یار مهربانم

من یار مهربانم
دانا و خوش زبانم
گویم سخن فراوان
با آن که بی زبانم
پندت دهم فراوان
من یار پند دانم
من دوستی هنرمند
با سود و بی زیانم
از من مباش غافل
من یار پند دانم

بریده ای از شعر درخت آسوریک

درخت آسوریک

درختی رسته‌ است، سراسر کشور شورستان

بُنش خشک است، سرش تر است

برگش به نی ماند، برش ماند به انگور

شیرین بار آورد، برای مردمان

آن درخت بلند، با بز نبرد کرد

که من از تو برترم، به بسیار گونه چیز

رسن از من کنند، که پای تو را بندند

چوب از من کنند، که گردن تو را مالند

میخ از من کنند، که سر تو را آویزند

از بار من خورند، تا سیر(انباشته) شوند

چون آن گفته شد، (به‌وسیله) درخت آسوریک

بز پاسخ کرد، سرفراز جنباند

که تو با من، پیکار می‌کنی ، تو با من نبرد می‌کنی

چون این از کوده‌های من شنیده شود
شود ننگ اوی، سخن هرزه‌ات بیکار کند

درازی، دیو بلند، بشنت(کاکلت) ماند به گیس دیو

که بر سر جمشید، در آن فرخ هنگام

دروغ دیوان، بنده بودند، مردمان

و هم درخت خشک دار بن، سرش زرگون شد

تو از این کرده‌ها، سرت هست زرگون

گرت پاسخی کنم، ننگی گرانم بود

گویندم به افسان، مردمان پارس

بشنو ای دیو بلند، تا من پیکارم

دین ویژه مزدیسنان، که هرمزد مهربان آموخت

جز از من که بزم، کس نتواند شود

چه شیر از من کنند، اندر پرستش یزدان

گو شورون، ایزد، همه چهارپایان

وهم، هوم نیرومند، نیرو، از من است

زه از من کنند، که بندند بر کمان

پیش‌پاره از من کنند، به آبجر و هوز و مانند آن

که خورد شهریار، کوهیار و آزاد

پس من دیگر بار برترم، از تو، درخت آسوریک

اینم سود و نیکی، اینم، دهش و درد

که از من بز برود، در سراسر این پهن بوم

این زرین سخنم، که من به تو گفتم

چنانست که پیش خوک و گراز، مروارید افشانید

یا چنگ زنید، پیش اُشتر مست


شعر حافظ

زیباترین شعر کوتاه حافظ
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

گلچین اشعار حافظ
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…
در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…

شعرهای شاد و ناب حافظ
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

شعر لیلی و مجنون

مجنون چو شنید پند خویشان
از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را
کاین مرده چه می‌کند کفن را
آن کز دو جهان برون زند تخت
در پیرهنی کجا کشد رخت
چون وامق از آرزوی عذرا
گه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربست
در کوچگه رحیل بنشست
دراعه درید و درع می‌دوخت
زنجیر برید و بند می‌سوخت
می‌گشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والی
لاحول ازو به هر حوالی
دیوانه صفت شده به هر کوی
لیلی لیلی زنان به هر سوی
احرام دریده سر گشاده
در کوی ملامت او فتاده
با نیک و بدی که بود در ساخت
نیک از بد و بد ز نیک نشناخت
می‌خواند نشید مهربانی
بر شوق ستاره یمانی
هر بیت که آمد از زبانش
بر یاد گرفت این و آتش
حیران شده هر کسی در آن پی
می‌دید و همی گریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هست
یا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورق جهان سترده
می‌بود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گل
سنگ دگرش فتاده بر دل
صافی تن او چو درد گشته
در زیر دو سنگ خرد گشته
چون شمع جگر گداز مانده
یا مرغ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکی
بر چهره غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوه
سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریست
کاوخ چکنم دوای من چیست
آواره ز خان و مان چنانم
کز کوی به خانه ره ندانم
نه بر در دیر خود پناهی
نه بر سر کوی دوست راهی
قرابه نام و شیشه ننگ
افتاد و شکست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دریده
من طبل رحیل برکشیده
ترکی که شکار لنگ اویم
آماجگه خدنگ اویم
یاری که ز جان مطیعم او را
در دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار مستم
ور شیفته گفت نیز هستم
چون شیفتگی و مستیم هست
در شیفته دل مجوی و در مست
آشفته چنان نیم به تقدیر
کاسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شد است کارم
کابادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادی
خاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقه‌ای درآمدی سخت
هم خانه بسوختی و هم رخت
کس نیست که آتشی در آرد
دود از من و جان من برآرد
اندازد در دم نهنگم
تا باز رهد جهان ز ننگم
از ناخلفی که در زمانم
دیوانه خلق و دیو خانم
خویشان مرا ز خوی من خار
یاران مرا ز نام من عار
خونریز من خراب خسته
هست از دیت و قصاص رسته
ای هم نفسان مجلس ورود
بدرود شوید جمله بدرود
کان شیشه می که بود در دست
افتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خورد
سیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایش
نازارد از آبگینه پایش
ای بی‌خبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گم شده‌ام مرا مجوئید
با گم شدگان سخن مگوئید
تا کی ستم و جفا کنیدم
با محنت خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارم
من خود به گریختن سوارم
از پای فتاده‌ام چه تدبیر
ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل سپرده تست
زنده به توبه که مرده تست
بنواز به لطف یک سلامم
جان تازه نما به یک پیامم
دیوانه منم به رای و تدبیر
در گردن تو چراست زنجیر
در گردن خود رسن میفکن
من به باشم رسن به گردن
زلف تو درید هر چه دل دوخت
این پرده‌دری ورا که آموخت
دل بردن زلف تو نه زور است
او هندو و روزگار کور است
کاری بکن ای نشان کارم
زین چه که فرو شدم برآرم
یا دست بگیر از این فسوسم
یا پای بدار تا ببوسم
بی کار نمی‌توان نشستن
در کنج خطاست دست بستن
بی‌رحمتم این چنین چه ماندی
(ارحم ترحم) مگر نخواندی
آسوده که رنج بر ندارد
از رنجوران خبر ندارد
سیری که به گرسنه نهد خوان
خردک شکند به کاسه در نان
آن راست خبر از آتش گرم
کو دست درو زند بی‌آزرم
ای هم من و هم تو آدمیزاد
من خار خسک تو شاخ شمشاد
زرنیخ چو زر کجا عزیز است
زان یک من ازین به یک پشیز است
ای راحت جان من کجائی
در بردن جان من چرائی
جرم دل عذر خواه من چیست
جز دوستیت گناه من چیست
یکشب ز هزار شب مرا باش
یک رای صواب گو خطا باش
گردن مکش از رضای اینکار
در گردن من خطای اینکار
این کم زده را که نام کم نیست
آزرم تو هست هیچ غم نیست
صفرای تو گر مشام سوز است
لطفت ز پی کدام روز است
گر خشم تو آتشی زند تیز
آبی ز سرشک من بر او ریز
ای ماه نوم ستاره تو
من شیفته نظاره تو
به گر به توام نمی‌نوازند
کاشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نه پرسم
کز سایه خویشتن می‌بترسم
من کار ترا به سایه دیده
تو سایه ز کار من بریده
بردی دل و جانم این چه شور است
این بازی نیست دست زور است
از حاصل تو که نام دارم
بی‌حاصلی تمام دارم
بر وصل تو گرچه نیست دستم
غم نیست چو بر امید هستم
گر بیند طفل تشنه در خواب
کورا به سبوی زر دهند آب
لیکن چو ز خواب خوش براید
انگشت ز تشنگی بخاید
پایم چو دولام خم‌پذیر است
دستم چو دو یا شکنج گیر است
نام تو مرا چو نام دارد
کو نیز دویا دولام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فرو شد این راز
با جان به در آید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاک
نظارگیان شدند غمناک
گشتند به لطف چاره سازش
بردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانیست
بازیچه شهوت جوانیست
عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیالست
کورا ابد الابد زوالست
مجنون که بلند نام عشقست
از معرفت تمام عشقست
تا زنده به عشق بارکش بود
چون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یابست
این قطره که ماند ازو گلابست
من نیز بدان گلاب خوشبوی
خوش می‌کنم آب خود درین جوی

شعر زندگی فهم نفهمیدن هاست


شب آرامی بود
می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می‌گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می‌ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی‌ها داد
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات‌ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست
من دلم می‌خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

دو بیت شعر درباره ی بهار

اندیشه ام در بهار

لاله های قرمز را

محکم در آغوش می گیرد

دستان اندیشه ام کوتاه می شود

شاید از قرمزی می ترسد…

انتخاب بهار، غبار نبود

همدستی زمستان

و توطئه ی تابستان

در هم آمیخت

تا بار دیگر میوه ها کال شوند…

بهار آمد ، بهار من نیام

گل آمد گُلعذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ ، گل ‏ها

گلی بر شاخسار من نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا

چراغ شام تار من نیامد

جهان در انتظار آمد به پایان

به پایان انتظار من نیامد

شعر در مورد بهار از پروین اعتصامی


سپيـــــده‌دم، نسيمي روح پــــــــــرور
وزيــــــد و کـــــــــرد گيتي را معنبـــــــر

تـــو پنــــــداري زفـــــروردين و خــرداد
بـــــــه باغ و راغ، بُــــــد پيغـــــــام‌آور

به رخسار و به تن، مشاطه کــــردار
عـروســـان چمـــن را بست زيــور

گرفت از پاي، بندِ سرو و شمشاد
سترد از چهره، گرد بيد و عرعر

ز گــــوهر ريزي ابر بهـــــــــار
بسيط خـــــاک شـــد پر لؤلؤ تــــر

مبـــــــارکبـاد گـــــويان، درفکندنـد
درختـــان را بــــه تارک، سبـــــــز چــــادر

نمــــــاند انـــدر چمن يک شــاخ کـــــان را
نپـــــــوشاندنـــد رنگين حُلــــــــه در بـــــر

زبس بشکفت گــــوناگـــــون شکوفــــــه
هــــوا گرديـــــد مشکيــــــن و معطـــــــر

بسي شـــــد، بر فــــراز شاخســـــاران
زمــــــرّد، همســـــــر ياقوتِ احمـــــــر

به تن پوشيد، گــل استبرق ســـــــرخ
بــــه بر بنهـــاد نـــــــرگس، افســـر زر

بهـــــاري‌لعبتان، آراستـــــــــه چهـــر
بــــــه کـــردار پريــــــــرويان کشمــــر

چمن، با سوسن و ريحــــان منقش
زمين، چون صحف انگليون مصـــور

در اوج آسمان، خـورشيد رخشان
گهي پيــــدا و ديگــر گه مضمّــــر

فلک، از پست‌راييهــــا مبــــرا
جهـــــان زآلوده ‌کاريها مطهر